کافکا در کرانه

کافکا در کرانه

کافکا در کرانه نوشته: هاروکی موراکی با ترجمه مهدی غبرائی

مترجم و نویسنده این یادداشت: عبدالمطلب برات نیا

این کتاب را به صورت فایل صوتی خواندم. دومین کتابی است که از این نویسنده مشهور ژاپنی می‌خونم. تعریف‌ها و تبلیغات زیادی در موردش دیده بودم ولی هیچگاه به مطالب عمیق نشده بود و سر سرکی گذشته بودم. طبق معمول یک روز سرانجام تصمیم گرفتم که این کتاب را بخوانم. به دلیل گران بودن کتاب حالا واقعا خرید کتاب نیاز به درامد اضافی دارد که من فعلا ندارم. جای بسیار خوشبختی است که در روزگاری که اوضاع مالی من خوب بود انقدر کتاب خریدم و انبار کرده‌ام که تا چند سال آینده هم که بخواهم کتاب بخوانم کتاب نخوانده دارم. خب. بگذریم و برویم به اصل مطلب بپردازیم. راستش را بخواهید نمی‌دانم چه جوری این کتاب را برایتان معرفی کنم که اغراق نباشد و درست همانی که هست بیان شود. شاید هم از عهده‌اش بر نیایم اما تلاش می‌کنم برداشت خودم و نتیجه مطالعات خودم در مورد این کتاب را برایتان به شکلی مختصر بنویسم شاید این نوشته به شما کمک کند تا شما به برداشت صحیح‌تر و متفاوت تر از انچه که تاکنون به ان دست یافته شده دست یابید. شاید شما بتوانید کتاب را بهتر از دیگران معرفی کنید. اگر خوانده‌اید؛ بسم الله!

هوش مصنوعی کتاب را اینگونه معرفی می‌کند: کتاب «کافکا در کرانه» نوشته «هاروکی موراکامی»، یک رمان متافیزیکی ژاپنی است که دو داستان موازی را روایت می‌کند. این داستان‌ها حول محور دو شخصیت اصلی، کافکا تامورا و ناکاتا، می‌چرخند که هرگز یکدیگر را ملاقات نمی‌کنند اما به شکلی غیرمنتظره در یکدیگر تأثیر می‌گذارند. این کتاب به کاوش در مفاهیمی مانند ذهن، واقعیت، رویا، و خودآگاهی می‌پردازد و به خاطر سبک منحصر به فرد و فضاسازی‌های سورئالش مورد تحسین قرار گرفته است.

«کافکا در کرانه» رمان نسبتاً حجیمی است و کسانی که کتاب را خوانده‌اند از اینکه چطور چنین کتاب حجیمی را در مدت زمان کوتاهی خوانده‌اند، متعجب می‌شوند. دلیل خوانش سریع کتاب، تعلیق در داستان و سیر اتفاقات است. این کتاب را باید معمایی ادبی دانست که پر از سفر در زمان، تاریخ‌های پنهان و دنیاهای زیرزمینی است.

رمان «کافکا در ساحل» به شکل آشکار از اسطوره‌ی تراژیک یونان باستان، «اُدیپ»، به عنوان منبع الهام استفاده می کند. این یکی دیگر از شاهکارهای موراکامی است! داستان حول کافکا، پسر پانزده‌ساله‌ای که نسبت به سنش بسیار پخته است، و نکاتا می‌چرخد، شخصیتی که عنصر رمز و راز را به داستان می‌آورد. داستان میان دو جهان موازی همزمان یکی پس از دیگری پیش می‌رود. در هر فصل، پنجرۀ تازه‌ای برای نگاه کردن به مسائل و دیدن دنیا از زوایای مختلف باز می‌شد. خیلی خلاصه داستان این کتاب روایت بخشی از زندگی پسری است که پدری مستبد دارد و خواهر و مادرش در کودکی او را رها کرده و رفته‌اند… به‌خاطر حادثه‌ای که در کودکی برایش اتفاق افتاده، ویژگی عجیبی پیدا کرده است: او زبان گربه‌ها را می‌فهمد… در جهان موازی شکل گرفته در رمان که زندگی کافکا و ناکاتا را همزمان با هم پیش می‌برد، آنها به شکلی پیچیده در حال اثرگذاری بر زندگی همدیگر هستند… تودرتو بودن روایت‌ها و تغییر کردن زبان داستان، نه تنها خواننده را گیج نمی‌کند بلکه او را وارد فضایی ماورایی و هیجان‌انگیز می‌کند. زندگی که در خط زمانی بین حال و گذشته در رفت و برگشت است.

کتاب «کافکا در کرانه»  اغلب به عنوان یک رمان متافیزیکی توصیف شده است. داستان بارها و بارها، ماهیت خودآگاهی و شکاف میان اندیشه و رفتار را به مرکز توجه می آورد. این تِم توسط خود فُرم رمان نیز مورد تأکید قرار می گیرد: روایت از طریق تغییر در دیدگاه ها و زمان رقم خوردن رویدادها، این فرصت را به مخاطبین می دهد که در ذهن شخصیت های گوناگون ساکن شوند و افکار درونی و رویاهای این کاراکترها را در کنار واقعیت تجربه کنند. «موراکامی» نشان می دهد که ذهن به شکلی جدایی‌ناپذیر به بدن پیوند خورده است، علی‌رغم این که گاهی بدن ممکن است کاملا محدود یا گسسته از ذهن به نظر برسد.

قدرت ذهن در تأثیرگذاری بر دنیای فیزیکی، یکی دیگر از موضوعاتی است که به شکل مداوم در داستان «کافکا در کرانه» مورد توجه قرار می گیرد. «کافکا نگران است که رویاها و افکار تا چه میزان می توانند جلوه های فیزیکی پیدا کنند، یا بر رویدادهای واقعی تأثیر بگذارند. در رمان، مرز میان اندیشه و رفتار، ذهن و بدن، و تخیل و واقعیت، مدام زیر سوال برده می شود. کاراکترها به واسطه‌ی فکر کردن درباره‌ی گسستگی میان ذهن خود و دنیای پیرامون، تلاش می کنند که به درکی بهتر از ماهیت خودآگاهی دست یابند.

تمام داستان حول دو شخصیت کاملاً متفاوت می‌گردد: کافکا تامورا و نکاتا ساتورو، و همچنین افرادی که در طول سفرشان با آن‌ها روبه‌رو می‌شوند. کافکا تامورا، نوجوان پانزده‌ساله‌ای است که از خانه گریخته؛ او نفرینی ممنوعه را که از پدر درگذشته‌اش به ارث برده و خاطراتی دردناک را با خود حمل می‌کند. شخصیت کافکا برخلاف هر نوجوان دیگری، پیچیدگی خاصی دارد و هرچه زمان می‌گذرد لایه‌های تازه‌ای از عمق وجودش آشکار می‌شود.

شخصیت دوم، ناکاتا ساتورو، پیرمردی است که هیچ اطلاعی از گذشته‌اش ندارد و در جست‌وجوی آینده‌ای نامعلوم است. او در ظاهر ساده‌لوح است اما در عین حال هوشمند؛ وجودش پارادوکسی است که تنها وقتی «نادان» است می‌تواند «باهوش» باشد و برعکس. این ویژگی او را کاملاً متفاوت از کافکا می‌سازد که نگاهی مستقیم و روشن به جهان دارد. توانایی ناکاتا در دیدن دنیا از زاویه‌ای عجیب و ساده، شخصیتش را مانند دیواری سنگی و استوار جلوه می‌دهد. طنز موجود در رفتار و گفتارش او را شخصیتی قابل پذیرش می‌سازد و برای خواننده جالب و زیبا به نظر می‌رسد.

هدف و مسیر زندگی این دو شخصیت متفاوت است، اما در مقاطعی با یکدیگر شباهت‌هایی پیدا می‌کنند؛ مثل دو سر متفاوت یک نخ واحد. یکی در حال فرار از گذشته است، در حالی که مدام به آن بازمی‌گردد؛ دیگری بی‌اعتنا به گذشته در تلاش برای تکمیل مأموریتی است: بستن دریچه‌ی واقعیت موازی که خودش ای این مأموریت هیچ آگاهی ندارد و نمی‌داند تنها چیزی که او می‌داند این است که باید پای در سفر بگذارد و برود. یکی بیش از حد باهوش و شیفته‌ی کتاب‌ها و دانستنی‌هاست، در حالی که دیگری حتی نوشتن نام خودش را بلد نیست. خیلی چیزهایی دیگر رهم بلد نیست او در دوران جنگ جهانی در یک حادثه عجیب و غریب به کوما رفته و وقتی بیرون آمده همه حافظه‌اش را از دست داده اما به توانایی‌هایی جدیدی دست یافته است او زبان گربه‌ها را می‌فهمد و با آن صحبت می‌کند و کارش پیدا کردن گریه‌های گم شده است و کارت ویزه دریافت یارانه برای گذران زندگی دارد.

در طول داستان، هر دو شخصیت با افرادی روبه‌رو می‌شوند که حضورشان ماجرا را جذاب‌تر می‌کند. نخستین نفر، پسری به نام «کلاغ» است که چیزی جز توهمی ساخته‌ی ذهن کافکا نیست. دومین نفر را کافکا در اتوبوس، هنگام فرار از خانه می‌بیند. بعدها، در کتابخانه‌ای خصوصی در تاکاماتسو، او با اوشیما آشنا می‌شود؛ شخصیتی ر که در کتاب از کافکا خوشش می‌آید و به او کمک می‌کند تا به خواسته‌هایش برسد و به نوعی پشتیبان کافکاست. اوشیما دیدگاه‌های ارزشمندی درباره‌ی جامعه‌ی دگرباشان دارد و نگاه استعاری‌اش به جهان در سطحی کاملاً متفاوت است. او شخصیتی است که گویی در محور خودش «خنثی» و مستقل باقی مانده. کافکا به او اعتماد می‌کند و راز سفرش و کارهایش را می‌گوید و او با دانستن زندگی این پسر به او کمک می‌کند. به او جای خواب می‌دهد و حتی او را به کلبه خودش در جنگل می‌برد.

 

سپس خانم سائکی وارد داستان می‌شود؛ شخصیتی که واقعاً دلچسب و زیباست به گونه‌ای که حتی به عنوان خواننده هم عاشقش می‌شوید. او محور اصلی روایت است؛ مدیر همان کتابخانه‌ای که اوشیما در آن کار می‌کند و کافکا بیشتر روزهایش را در آن می‌گذراند. سائکی زنی پا به سن گذاشته و حدود پنجاه ساله ، شکسته اما جذاب است؛ زنی که برای رهایی از واقعیت تلخ زندگی دریچه‌ی واقعیت موازی( چیزی که در کتاب از آن به عنوان سنگ مدخل یاد شده است) را گشود، اما در نهایت در همان دنیای نفرین‌شده‌ی خویش به دام افتاد. هرچه بیشتر او را می‌شناسید، بیشتر مشتاق دانستن گذشته‌اش می‌شوید. تا اینکه سرانجام به همه داستان آگاه می‌شوید ولی بعد خیلی زود او دیگر نیست.

 

شخصیت دیگری به نام آقای هوشینو نیز در داستان حضور پیدا می‌کند. راننده‌ای که در میان سفر بدون مقصد ناکاتا حاضر می‌شود به او کمک کند  تا مأموریتش را به پایان برساند. آن‌ها از گذشته یکدیگر را نمی‌شناسند. در طی سفر بدون مقصد آنها کم کم با هم یشتر آشنا می‌شوند تا اینکه بعدها هوشینو نکاتا را فردی جالب می‌یابد و شباهتی میان او و پدربزرگش احساس می‌کند. همین باعث می‌شود تصمیم بگیرد به او کمک کند، به او می‌پوید پدر بزرگ و در نهایت به یکی از کلیدهای مهم کل داستان بدل می‌شود.

کل روایت میان «واقعیت عادی» و «واقعیت موازی» در نوسان است؛ جایی که زمان تنها مفهومی موهوم است و خاطرات چیزی جز انبوهی از زوائد فرسوده به نظر نمی‌رسند.

سبک نوشتن موراکامی در این کتاب شبیه شنیدن یک سونات موسیقیایی است؛ جایی که صدای سازها در نقطه‌ای به هم می‌پیوندند، ناگهان اوج می‌گیرند، سپس فرو می‌ریزند و دوباره ادامه می‌یابند. این بالا و پایین رفتن پیوسته در هر لحظه شگفت‌انگیز است. اما اینجا، به جای سازهای موسیقی، پیچیدگی و در عین حال سادگی هر شخصیت است که ترکیب کلی داستان را دلنشین و مسحورکننده می‌کند.

شاید کتاب برای همه جالب نباشد مخصوصا کسانی که با سبک سوررئالیست آشنا نیستند و تاکنون کتابی نخوانده‌اند. اما دقیقاً چطور باید کتاب‌های موراکامی را به کسی توصیه کرد؟ مثل این که بخواهید بگویید: «کافکا در کرانه خیلی خوبه، یه نگاهی بنداز.»و طرف می‌پرسد: «اوه… در مورد چیه؟»

و شما می‌گویید: «آه، فقط در مورد یه پسریه که ممکنه کلاغ باشه یا کافکا، بعد از ترک خونه کلی ورزش می‌کنه و توی یه کتابخانه استراحت می‌کنه. یه آدم احمق هم هست که با گربه‌ها حرف می‌زنه. زالو و ماهی هم از آسمون می‌افته. آهان! یه مار هم هست!»

هر چند در ظاهر  پرش‌های داستانی چقدر عجیب و به ظاهر بی‌معنی هستند و با این حال، به طرز عجیبی معنایی پیدا می‌کنند.

اما چه اهمیتی داره؟ کتاب سرگرم‌کننده‌ای هست و ارزش خواندن را دارد. اگر اهل کتاب و رمان هستید حتمان خوشتان خواهد امد. شخصیت زن مدیر کتابخانه جذاب است اما ناکاتا نیز شخصیت دوست داشتنی است هم عالم است و هم نادان کامل. ساده و صمیمی است و انگار شما یک دوست ناقص العقل آگاه داشته باشید و او در یک سفر تصمیم گیرنده باشد.

احمد محمد منتظری می نویسد: گر در طول داستان، کافکا را نماد خودآگاه و ناکاتا را نمادی از ناخوداگاه و شهود بدانیم، آن وقت فضای ذهنی نویسنده و شخصیت‌هایش را در طول داستان بهتر درک می‌کنیم. شخصیت‌های کتاب همانند تمام دیگر انسان‌ها، در دو بعد خودآگاه و ناخودآگاه تعریف می‌شوند و زندگی‌شان را بر اساس این دو بعد پیش می‌برند. جهان موازی شکل گرفته در رمان که زندگی کافکا و ناکاتا را همزمان با هم پیش می‌برد، از این قاعده مستثنی نیست و آنها به شکلی پیچیده در حال اثرگذاری بر زندگی همدیگر هستند. زندگی و رؤیاهای کافکا به نحوی با ناکاتا گره خورده است. شخصیت‌های کتاب نیز تک بعدی و معمولی نیستند. آنها در دایره‌ای از اتفاقات قرار دارند و غیرقابل پیش‌بینی بودن سیر اتفاقات، حالتی پر از تعلیق و رمز به داستان داده است.

درونمایه اصلی و جانمایه بزرگ داستان‌های موراکامی، فقدان، فراموشی، گمگشتگی و جست‌وجوگری است. مفاهیمی که در رمان‌هایش رنگ و بویی فلسفی می‌گیرند و خواننده را به جهانی پرمعنا و عمیق می‌برند. ایده لابیرنت یا پیچ در پیچ بودن و هزارتویی داستان، یکی از دغدغه‌های موراکامی است که در «کافکا در کرانه» به وضوح دیده می‌شود. موراکامی درباره این مفاهیم در کتابش خیلی موضوع را باز نمی‌کند ولی حرف خیلی عمیقی می‌زند: «این راز است. راستش نمی‌دانم این حس فقدان از کجا می‌‌آید. شاید بگویید باشد، خیلی چیزها را به عمرم از دست داده‌ام. مثلاً دارم پیر می‌‌شوم و روز به روز از عمرم می‌‌کاهد. مدام وقت و امکاناتم را از دست می‌‌دهم. جوانی و جنب‌‌وجوش رفته یعنی به یک معنا همه چیز. گاه حیرانم که در پی چیستم. فضای اسرارآمیز خاص خودم را در درونم دارم. این فضای تاریکی است. این پایگاهی است که هنگام نوشتن پا به آن می‌گذارم. این درِ مخصوصی برای من است.»

برخی می‌گویند: این کتاب فراتر از درک ما آدم‌های عادی است، کسانی که پس از خواندن آن در نهایت کاملاً متفاوت از قبل ظاهر می‌شوند.

یک نگاه دیگر هم می‌توانیم به این داستان داشته باشیم؛ مخصوصا اگر نگاه زن دوستانه و فمینیستی داشته باشید از این کتاب لذت نخواهید برد چون زن در این داستان شکل خاصی نشان داده شده است. نحوه‌ی نمایش زنان توسط موراکامی به‌شدت آزاردهنده است. زنان تقریباً صرفاً برای برآوردن خیال‌ها، نیازهای احساسی یا بیداری‌های جنسی عجیب شخصیت‌های مرد وجود دارند. آن‌ها آدم نیستند؛ بلکه ابزار داستانی هستند. به نظر می‌رسد موراکامی عمداً زنان را کوچک و کم‌اهمیت جلوه می‌دهد، همه در خدمت رضایت یک مخاطب مرد که ظاهراً از کاهش، جنسی‌سازی و کنار گذاشته شدن شخصیت‌های زن لذت می‌برد. این دیدگاه باعث شده تا برخی از زنان  واقعاً  از خواندن کتاب خشمگین‌شوند.

تعجبی ندارد که او در ژاپن محبوب است، اما محبوبیت دلیل نمی‌شود که زنان را به ابزار داستانی و اشیای جنسی تبدیل کنند. هرچند برخی از نویسندگان به خاطر «عمق ادبی» تحسین می‌شوند اما شخصیت‌های زنشان چیزی جز تزئینات جنسی نیستند.

کتاب «کافکا در کرانه» نوشته‌ی هاروکی موراکامی، بی‌شک روایتی گیرا و پرکشش است؛ آن‌قدر که سخت می‌توان آن را زمین گذاشت. بخشی از این جذابیت به سبک نگارش نویسنده برمی‌گردد و بخشی دیگر به همان حس ناامیدی و درماندگی‌ای که خواننده را وا می‌دارد تا از دل نمادها و رویدادهای عجیب‌وغریب داستان معنایی بیابد، به امید آنکه صفحات پایانی کتاب پرده از رازها بردارد یا دست‌کم توضیحی معقول ارائه دهد.

 

از جنبه‌ی نخست، بسیار خرسند بودم؛ زبان نوشتار چنان است که آدم احساس می‌کند در خوابی پیچیده و وهم‌آلود سقوط می‌کند، خوابی که هر از گاه در زندگی همه‌ی ما رخ می‌دهد. اما از جنبه‌ی دوم، اندکی ناامید شدم؛ پرسش‌هایم با پاسخ‌های کافی روبه‌رو نشدند. خود موراکامی نیز در صفحه‌ی رسمی‌اش گفته است که «طرفدار نمادپردازی نیست»؛ و این پرسش برایم باقی ماند که بارش ماهی‌ها و زالوها چه معنایی داشت؟ و چرا نکاتا، چرا کافکا، چرا خانم سائکی، چرا اوشیما… و حتی «جانی واکر» و «سرهنگ سندرز»؟

 

اگر کسی بخواهد با رویکرد فرویدی به لایه‌های پنهان داستان نگاه کند، بهتر است به همان ایده‌ی «رویاها پیام‌های ناخودآگاه‌اند» بسنده کند، چرا که تحلیل بیش از حد می‌تواند فرساینده و طاقت‌فرسا باشد. کافکا در این کتاب سفری را آغاز می‌کند که در حقیقت سفر هر انسان است؛ اما راه‌ها و بیراهه‌هایی که در جهان بیرونی می‌پیماید، همان مسیرهایی‌اند که «خود» ما طی می‌کند.

 

خطوط داستانی درهم‌تنیده که هم‌زمان رخ می‌دهند، نمادهای شگفت‌انگیز و پیش‌گویی‌های هولناک، همه در کنار هم به کتابی بدل شده‌اند که هم پرکشش است و هم سرشار از معانی عمیق، نهفته میان سطرها؛ رازهایی درباره‌ی زندگی و خویشتن، درست همانند یک رویا.

نکته دیگر در مورد پایان باز داستان است. پایان داستان آن‌طور که انتظار می‌رود مشخص و روشن نیست؛ هیچ گره‌ای باز نمی‌شود، هیچ مدرکی هم برای تأیید یا رد نظریه‌ها ارائه نمی‌شود. واقعیت، غیرواقعیت و استعاره‌ها همه با هم در هم آمیخته‌اند و تشخیص آن‌ها از یکدیگر دشوار است.

در پایان به به خیلی از سوالاتی که در ذهن ما ایجاد شده پاسخی داده نمی‌شود. می توانیم بگوییم دقیقاً مثل زندگی؛ جایی که کنترل چندانی روی خیلی از اتفاقات ان نداریم،  پاسخ‌های همه‌ی پرسش‌هایمان را پیدا نمی‌کنیم، همیشه منظورمان را توضیح نمی‌دهیم و در نهایت، همه چیزهایی را که سر راهمان قرار می‌گیرد به‌عنوان بخشی از زندگی می‌پذیریم و از یک نقطه به نقطه‌ی دیگر حرکت می‌کنیم، در حالی که می‌دانیم هیچ راه فراری وجود ندارد.

 

پاراگراف منتخب من:

گاهی سرنوشت مثل طوفان شنی است که مدام تغییر سمت می دهد. تو سمت را تغییر می دهی، اما طوفان دنبالت می کند. تو باز می گردی، اما طوفان با تو میزان می شود. این بازی مدام تکرار می شود، مثل رقص شومی با مرگ پیش از سپیده دم. چرا؟ چون این طوفان چیزی نیست که دورادور بدمد، چیزی که به تو مربوط نباشد. این طوفان خود توست. چیزی است در درون تو. بنابراین تنها کاری که می توانی بکنی تن در دادن به آن است، یکراست قدم گذاشتن درون طوفان، بستن چشمان و گذاشتن چیزی در گوش ها که شن تویش نرود و گام به گام قدم نهادن در آن. در آن نه ماهی هست، نه خورشیدی، نه سمتی، و نه مفهوم زمان…

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *