بلا جرمانیا
نویسنده: دانیل شپک مترجم حسین تهرانی- نشر ثالث- 641 ص
دو هفته است که دیگر به شبکههای اجتماعی دسترسی نداریم. عدهای وطن فروش به فرمان فردی وطن فروش عملیات تروریستی علیه مردم کشورمان انجام دادند. کاش عقل میداشتند ولی افسوس… به خانواده همه افرادی که جان عزیزان را از دست دادن نسلیت میگویم و برای بازماندگان از آن یکتای بی همتا آرامش خواستارم. دیروز اعلام حدود 3117 نفر در این ماجرا کشته شدند. روح همگی شاد. عدهای شهید اعلام شدند و عده دیگری نه. در این فرصت پیش آمده چند کار مهم انجام دادم. نخست اینکه کتاب ،*بلا جرمانیا* که بخش زیادی از آن خوانده نشده بود را خواندم. این کتاب رمان 640 صفحه است و زمان زیادی برای خواندن لازم بود که پیش آمد. برای ورود به بحث ابتدا نویسنده کتاب را معرفی میکنم:
دانیل شپک[1] از مطرحترین فیلمنامهنویسها و رماننویسهای امروز آلمان است. او بیش از ده فیلمنامه و سه رمان نوشته که مشهورترین آنها «بلا جرمانیا» است که بهتازگی با ترجمه حسین تهرانی توسط نشر ثالث منتشر شده. من این کتاب را سال گذشته از نمایشگاه کتاب تهران خریدم.
خلاصه کتاب این است: «بلا جرمانیا» یک داستان خانوادگی ایتالیایی را از دهه 1950 تا امروز، درمورد جستوجو و یافتن ریشههای خود و درمورد عشق روایت میکند: عشق به شغل خود، سرزمین مادری خود، عشق بین دو نفر و بیش از همه، خانواده. عشقهایی که شاید نتوان بیان کرد. عشقهایی که در جایی و زمانی شکل میگیرد و زندگی آدم را دگرگون میکند و گاهی تا آخر زندگی همراه ما هست.باور نمی کردم آنقدر جذاب داستان بشوم که دلم بخواهد تا آخرش یک نفس بخوانم. اما کمی که داستان جلو رفت و با شخصیتها آشنا شدم دلم میخواست پیوسته تا آخر کتاب میخواندم.
نویسنده در رمان «بلا جرمانیا» ما را به یک سفر 60 ساله بین دوکشور ایتالیا و آلمان میبرد. محور اصلی داستان خانواده است. خانوادهای که عشق زیربنای تمامی روابط آن است. روابط میان اعضایی که قرار است زن و شوهر شوند؟ همه ما این را به خوبی می دانیم که ما از یک طرف فرد هستیم و از طرف دیگر تکههایی از یک کل منسجم. پدر و مادر و مادربزرگ و پدربزرگ ما در ما زندگی میکنند و نهتنها از طریق عوامل ژنتیکی، بلکه آنها در ناخودآگاه نیز وجود دارند. دستورات ناگفتهای از طرف والدین به فرزندان گفته میشود، آسیبهایی وجود دارند که همچنان بر نسل بعدی تأثیر میگذارد و «بلا جرمانیا» این ارتباطات نامریی را روایت میکند. روایتی که ما را وارد مباحث دگراندیشی میکند. دگر اندیشی که هنوز در ذهنم مانده و من را به چالش کشانده و هر کسی که بخواند اگر با دل و جان به مسأله نگاه کند او هم به چالش کشانده خواهد شد.
بگذارید کمی شما را وارد این چالش کنم. تداوم هر زندگی مشترک با حضور فرزند میتواند ادامه یابد. گاهی زوجین قادر به فرزند آوری نیستند. بویژه وقتی زن سالم است و عیب از مرد است. زن گزینههای زیادی برای زندگیش دارد. حال فکر کنید یکی از این گزینههای این باشد در عین ادامه دادن به زندگی کنونی عاشق فرد دیگری بشود و در اثر این رابطه فرزندی بدنیا آورد بدون آنکه همسرش خبردار شود. زن با خود فکر میکند فرزندی میآورد و زندگی را با همسرش ادامه دهد. چنین هم میشود. فرزند پسری بدنیا میآید و زن و شوهر به زندگی مشترک ادامه میدهند و خوشحال هستند. روزگار می گذرد. در این میان زن سالها فکر میکند که شوهرش خبر ندارد او این کودک را فرزند خود میداند. با این حرکت و این رابطه دگراندیشانه خانواده دارای فرزند میشوند و زندگی خیلی زیبا و راحت ادامه پیدا میکند.
برگردیم به رمان…. 60 سال پیش آلمان و ایتالیا نخستین قرارداد استخدام کارگران مهمان را امضا کردند. آیا «بلا جرمانیا» داستان کارگر مهمان است؟ «بلا جرمانیا» داستانی خانوادگی آلمانی-ایتالیایی را در پسزمینه کارگران مهمان از امضای اولین قرارداد استخدام (کارگران مهاجر) در سال 1955 تا ممنوعیت استخدام در سال 1973 و بعد از آن تا امروز روایت میکند. این داستان در اینباره است که چگونه تجربه مهاجرت، بیگانگی و ادغام سه نسل را شکل داده است، چه زخمهای عاطفی ایجاد شده و چگونه التیام مییابند. مهاجران چگونه کشور ما را شکل دادهاند و کشور ما چگونه مهاجران را تغییر داده است و میدهد. زمان روایتشده از دهه 1950 آغاز میشود، زمانی که آلمانیها غرق در اشتیاق ایتالیای رمانتیک و درخشان بودند و کشورِ آنسوی کوههای آلپ هنوز چیزهای کمنظیری داشت که به اروپای متحد در زمان حال منجر شد. درنهایت، نسل جدیدی از کارگران مهمان وجود دارد که بهعنوان نسل هزار یورویی هم شناخته میشود. جوانان ایتالیایی که به دلیل بحران جدید اقتصادی جنوب اروپا درحال تبدیلشدن به نیروهای عشایر کار بینالمللی هستند.

بخشی از داستان در دهه 50 اتفاق میافتد، زمانی که معجزه اقتصادی آلمان یک سیاست استخدام فعال را اجرا کرد و برای کارگران از جنوب ایتالیا با فیلمهای خبری، تبلیغ کرد. جیووانی اهل سیسیل، برادر دوقلوی جولیتا قهرمان داستان از اولین پیشگامانی است که در جستوجوی شانسش در شمال ایتالیا یعنی آلمان بود. او در طول داستان، از سطح پایین بهعنوان نیروی کمکی ساده در بازار بزرگ مونیخ تا سطح بالا بهعنوان مغازهداری مستقل کار کرد، کارگری که امروز کاملا با جامعه ادغام شده است. فرزندان او آلمانی را بهتر از ایتالیایی صحبت میکنند و با آلمانیها ازدواج میکنند. مشتریان او هنوز در دهه 1960 در مونیخ که نمیدانستند پنیر موزارلا چیست، اکنون خودشان غذای ایتالیایی میپزند. امروز آلمانیها با «چائو» باهم احوالپرسی میکنند و مهاجران ایتالیایی مدتهاست که بیشتر از ایتالیاییبودن احساس آلمانیبودن دارند. اما این مسیر، پر از بیراهه و سوتفاهم بود. از جنبه سیاسی فقط «کار» در ابتدا سازمانیافته بود، اما نه همزیستی به آن معنا که کارگران مهمان در اردوگاههای پرجمعیت در حومه شهر زندگی میکردند و هیچگونه مشارکت اجتماعی نداشتند. مدارس دورههای آموزشی زبان ارائه نمیدادند. کودکان خارجی را بدون درک زبان به کلاسها و مدارس آلمانی وارد کردند. نه سیاستمداران آلمانی و نه کارگران مهمان ابتدا به فکر ادغام نبودند، زیرا هردو طرف تصور میکردند که خارجیها روزی به سرزمین مادری خود بازمیگردند. اما از مجموع 14 میلیون کارگر مهاجر، دو میلیون نفر برای همیشه در آلمان ماندند. آنها ریشه کردند و خانواده تشکیل دادند. امروز از هر سه آلمانی، یک نفر سابقه مهاجرت دارد. ماکس فریش زمانی این جمله را در همینباره گفت: «شما کارگران را صدا کردید و مردم آمدند.» این یک بخش داستان است که مربوط است به پسر خانواده.
بخش دیگری از داستان در مورد خود جولیتا است. جولیایی که ازدواج کرده و فرزندی دارد. او فکر میکند همسرش از هیچ چیزی خبر ندارد. جولیتا زنی است که تصمیم میگیرد همراه شوهرش و فرزندش ایتالیا را ترک کنند و برا ی یافتن کار راهی آلمان میشود. شاید راهی جایی برای ….
بخش دیگری از داستان به مسایل سیاسی و جنگ و مسایل جنگ می پردازد، البته در پس زمینه. ما این را از تانیا مادر جولیا یاد میگیریم که گذشته را گسسته و عقیده خانواده را شکستخورده میداند. در «بلا جرمانیا»، جولیا قهرمان داستان بین تانیا مادر پیر 68سالهاش و خانواده ایتالیایی تازهپیداشده او ایستاده است. مادر آلمانی جولیا میگوید که میتوان خانواده واقعی خود را در دوستان و همراهان پیدا کرد. بستگان ایتالیایی او میگویند که نمیتوان خانواده خود را انتخاب کرد، که خون محکمتر از آب است.
آدمی برای بودن و شدن نیاز به این دارد که ریشه داشته باشد. همه آدمها دنبال اصل و نسب خویش هستند. گاهی قصه آدمها اینقدر غریب هستند که پیدا کردن اصل و ریشه منجر به فروپاشی میشود. گاهی بهتر است آدم اصل خویش را نیابد و هر آنچه هست را بپذیرد.
به نظرم در این کتاب ما با این سوال مواجه میشویم که آیا باید روابط خارج از عرف را بیان کنیم و صادقانه بگویم یا پنهان بماند و ادامه دهیم؟ آیا نمیشود برای از هم نپاشیدن خانوادهای که بنا به دلایلی از جمله ناتوانی مرد قادر نیستند فرزند بیاورند زن وارد رابطهای پنهانی برای باردار شدن کند. خب انچه که جزو ذات ادمی است این است که در بسیاری از جوامع این را نمیپذیرند اما در رمان به گونهای پیش میرود که همه آنچه رخ داده را میپذیرند اما سرانجام …. اگر به مسأله عشق و رابطه عاشقانه علاقه مند هستید این کتاب را بخوانید. برای آشنایی شما بخشهایی از کتاب را برایتان مینویسم.
«با شنیدن این جمله اشک در چشمانم حلقه زد و از خودم متنفر شدم. به شب ظلمانی و به دریای تیره نگاه کردم و احساس تنهایی غریب به من دست داد. انسانها تشکیل خانواده میدهند تا مجبور نباشند تنهاییشان را احساس کنند. شاید در میان تمام احساسات، این اصیلترین احساس باشد و هیچ کس نمیخواهد اعتراف کند که فرقی نمیکند چند فرزند داشته باشد. پدر و مادر داشته باشد یا نه، در عمیقترین لایۀ وجودش همیشه تنهاست. ص 345»
«گاهی شبها که کنار شوهرش دراز کشیده بود، با خودش فکر میکرد باید واقعیت را به انزو بگوید. این را به او بدهکار است. ….. جولیتا تصمیم نداشت ماجرا را مسکوت بگذارد، فقط ذهنش درگیر بود که کی و چگونه باید موضوع را با شوهرش در میان بگذارد و همین باعث میشد کار مرتباً به تأخیر بیفتد، تا سعادت شکنندهای که با ….. قسمت میکرد به مخاطره نیفتد. او از هر دقیقهای که زندگی به او هدیه میکرد لذت میبرد و خودش را دوباره در دو دنیا پیدا کرد؛ دنیاهایی که گویی در عالم رویا به این سو و آن سو تاب میخوردند. وقتی در هوای بارانی با اتوبوس به سمت خانه میرفت به خودش گفت؛ شاید این چیزی نیست که آدم به خاطر خجالت بکشد. استثنا نیست، بلکه قاعده است. اکثر انسانها همزمان در چندین دنیا زندگی میکنند. شاید این تنها راه تحمل واقعیتها باشد. به این شکل که گاهی از آنها فرار کند و به دنیای دیگری برود که در حین پا گذاشتن به آن واقعی به نظر برسد. گرچه کمی بعد رویایی به نظر میرسد.ص 393»
نامه معشوقه جولیتا به او
«جولیتای عزیزم
رفتارت احترام برانگیز است. طبیعی است که باید کنار شوهرت باشی. پشت او را خالی کردن غیر قابل بخشش است. حق باتوست. عشق رمانتیک همه چیز نیست. حتی علاقه جنسی هم. عشق رفاقتی، در دوران سخت پشت و پناه هم بودن، در پایان وزن بیشتری دارد. این یک امتحان دیگر است؛ از صمیم قلب همچنان آرزو میکنم که آخرین امتحان باشد. ما دو نیمهایم که به هم تعلق داریم. با عشق. ص 399»
کشیش گفت: «با دستهای خالی میآییم، با دستهای خالی هم میرویم. تنها چیزی که باقی میماند عشقی است که در سینۀ کسانی کاشتهایم که به ما نزدیکند.»
«جیووانی با خودش فکر کرد، نه. آنچه میماند، دردی است که هیچ کس نمیتواند آن را از ما بگیرد. آنچه میماند ناگفتنیهاست. آنچه میماند یک زخم باز است. ص 341»
«جوهر زندگی از این تشکیل شده که آن را دست به دست کنیم. زندگی به ما تعلق ندارد و فقط برای مدت محدودی به ما هدیه داده میشود. ص 541»
«ما کجا میرویم؟ هر کجا که برویم دوباره به خانه بر میگردیم. آدمهای شکم سیر هرگز نتوانستهاند جامعه را تغییر دهند. ص545»
«هر کس نتواند تصمیم بگیرد دیگران برایش تصمیم میگیرند. ص 567»
«زندگب خطر کردن و پذیرفتن خطر است و ما هنرمندان و بندبازانی هستیم که روی بند ایستادهایم بدون توری محافظ. ص 577»
«عشقشان مثل چمدانی بود که آنرا روی سکوی قطار جا گذاشته بودند و وقتی از سفر برگشتند چمدان هنوز انجا بود. ص 581»
«شاید خاطرات ما دژی باشد که برای خودمان میسازیم تا از خودمان در مقابل خودمان محافظت کنیم. ص620»
«هر کسی اسیر داستان خودش است. ص633»
«ما مجبور نیستیم کتاب زندگیمان را تنها بنویسیم. این کتاب به دست اطرافیانمان هم نوشته میشود و فرزندانمان انرا ادامه میدهند.ص 641»
بهر حال این کتاب ارزش خواندن و اندیشیدن در افکار، امیال و رفتار آدمی دارد. ما در هرکجا دنیا که باشیم احساسات انسانی یکسانی داریم.
نویسنده: عبدالمطلب براتنیا
[1] Daniel Speck