یادداشتی بر کتاب همزاد نوشته فئودور داستایوفسکی ترجمه سروش حبیبی
نویسنده یادداشت: عبدالمطلب برات نیا
تاکنون چندین کتاب از فئودور داستایوفسکی خواندهام. برنامهام برای این تابستان، خواندن همهٔ آثار اوست؛ از اولین رمانها تا واپسین نوشتهها. چند روز پیش، بلافاصله پس از پایان جنایت و مکافات، سراغ کتاب همزاد رفتم. پیش از شروع، هیچ اطلاعاتی دربارهاش نداشتم. نه نقدی خوانده بودم، نه حتی در کتابفروشیها تورقی از آن کرده بودم. میخواهم بگویم که بدون هیچ پیشزمینهٔ ذهنی، سراغش رفتم؛ یا بهعبارت دقیقتر، گوشدادنش را شروع کردم.
در ابتدا راستش را بخواهید، خیلی متوجه ماجرا نبودم. تا نزدیکیهای پایان کتاب، دائم از خودم میپرسیدم که داستایوفسکی در این رمان چه میخواهد بگوید؟
این کتاب شخصیتهای زیادی ندارد. آنچه در ذهن من مانده، مهمترین شخصیتها چنیناند: یک کارمند ردهپایین اداره به نام یاکوف پتروویچ گولیادکین، دوست دکترش کریستوفور ایوانویچ روتناشپیتس، نوکر وفادارش پتروشکا، دختر رئیس اداره کلارا اولسوفنا، رئیس اداره آندری فیلیپوویچ، و همزادش که در بخش دوم داستان وارد میشود.
از زمانی که همزاد گولیادکین وارد ماجرا میشود، داستان وارد لایهٔ اصلیاش میشود. رمان بهصورت خطی روایت میشود و ماجراهای آن در چند روز از زندگی قهرمان داستان اتفاق میافتد؛ قهرمانی که رؤیاهای زیادی در سر دارد، اما نمیتواند آنها را به زبان بیاورد. در درونش، شخصیتی دیگر وجود دارد؛ شخصیتی که هرگز نتوانسته در دنیای بیرون ظهور کند.
اگر بخواهم خلاصه بگویم، ماجرای کتاب چنین است:
گولیادکین شخصیتی درونگرا، ساکت، نامطمئن و پراضطراب است. او زندگی روزمرهای دارد و از نظر شغلی و اجتماعی در جایگاهی متوسط یا حتی پست قرار گرفته. اما ناگهان کسی سر و کلهاش پیدا میشود که کاملاً شبیه اوست، از نظر ظاهر، صدا و نام. این “همزاد” از همان ابتدا او را آزار میدهد، اما کمکم جای او را در اداره، در روابط، در ذهن دیگران میگیرد و زندگی گولیادکین را از هم میپاشد.
همزاد یاکوف پتروویچ گولیادکین که شباهت ظاهری کامل با او دارد و به تدریج جای او را در زندگی شخصی و حرفهای اش میگیرد. این همزاد، تجسمی از بخشهای سرکوب شده و آرزوهای نادیده گرفته شده گولیادکین است.
درواقع، همزاد داستان روانشناختیایست دربارهی دوپاره شدن شخصیت انسان. گولیادکین آنگونه که هست را نمیپذیرد و جنبهای از خودش را بیرون میافکند. این “همزاد” همان بخش سرکوبشدهٔ روان اوست که حالا بیرونی و مستقل شده، و با قدرتی ویرانگر بازمیگردد تا زندگیاش را تصرف کند.
داستایوفسکی مثل بسیاری از آثارش، در این رمان نیز به اعماق روان انسان سر میکشد. همزاد را میتوان اثری دربارهی جنون دانست، دربارهی میل به گریز از خود، و دربارهی شکست در برابر سایهٔ خویشتن.
وقتی گولیادکین به مطب دکتر کریستوفور ایوانویچ میرود و مشکلش را با او در میان میگذارد، دکتر او را تشویق میکند که کمتر تنها باشد، با دیگران وقت بگذراند، بهمیان جامعه برود. اما گولیادکین نمیتواند. در درونش، فرو میریزد. همینجا ما متوجه میشویم که مسئلهٔ او صرفاً یک مشکل بیرونی نیست، بلکه ریشه در روان و ذهن او دارد.
با شروع ماجراها، کمکم وارد جزئیات روانشناختی قهرمان میشویم. مهمترین مسائلی که در خلال حوادث کتاب آشکار میشوند، عبارتاند از:
دوگانگی شخصیت
اضطراب اجتماعی و ترس از طردشدن
تلاش برای حفظ ظاهر در برابر جامعهای بیرحم
فروپاشی هویت و مرز میان واقعیت و توهم
مسئله قدرت و ناتوانی، تسلط و شکست
همه ما در درون خودمان علاوه بر خودمان همزادی داریم که دلش خیلی کارها را دوست دارد بکند که ما نکردهایم.
در پایان میتوان گفت که این رمان میخواهد بگوید: اگر انسان با خویشتنِ درونش صادق نباشد و آن را نپذیرد، این خویشتن بازمیگردد و او را از پا درمیآورد. گولیادکین در نبرد با خودش شکست میخورد؛ نه بهدست دشمنی بیرونی، بلکه بهدست سایهای که خود او ساخته است.
از نگاه من، اگر به مسائل روانشناختی انسان، فلسفهٔ زیستن، بحران هویت، جنون و تارهای ناپیدای ذهن انسان علاقه دارید، حتماً این کتاب را با دقت بخوانید. گرچه شاید در ابتدا کمی گیجکننده بهنظر برسد، اما هرچه پیشتر میروید، درگیرتر خواهید شد.
چند پاراگراف منتخب از رمان همزاد
۱.
«شاید تمام رنجهای من، از این باشد که میخواهم خودم باشم، اما هیچکس این “خود” را نمیپذیرد. آیا میشود آدمی هم خودش باشد، هم پذیرفته شود؟»
۲.
«گولیادکین احساس میکرد که دیگر نمیداند چه کسیست. خودش بود یا دیگری؟ آیا آن دیگری واقعاً وجود داشت؟ یا فقط انعکاس فریادهای درون خودش بود؟»
۳.
«او خواست چیزی بگوید، اما کلمات از دهانش بیرون نمیآمد. گویی زبانش را همزادش دزدیده بود، همانطور که زندگیاش را، جایگاهش را، و شاید روحش را.
۴. مثل این بود که همهچیز، حتی طبیعت، علیه آقای گالیادکین شمشیر کشیده بود، اما او هنوز برپا بود و مغلوب نشده بود. احساس میکرد که شکست خورده است. آمادهی نبرد بود. وقتی بحران بهتش گذشت و به خود آمد، با چنان شور و نیرویی دست بر هم مالید که هرکس او را میدید یقین مییافت که او اهل تسلیم نیست. (رمان همزاد – صفحه ۱۱۳)
امیر برات نیا
۷تیر ۴۰۴