قطار سرنوشت

قطار_سرنوشت نوشته هاینریش بل

 این دومین کتابی است که از بل می خوانم. اولین کتاب را محمد برادرم سال گذشته روز تولدم هدیه داد. قطار برای من تا سال ها وسیله ناشناخته و رویایی بود. تا هشت سالگی نه قطار دیده بودم، نه ریل دیده بودم و نه حتی صدای سوت قطار را شنیده بودم. قطار برای من تنها همان تصویری بود که در کتاب فارسی و دهقان فداکار کشیده شده بود. با پیروزی انقلاب آقای خدیوی شوهر خاله اشرف خانه شان منتقل شد به کوی کارمندان مشهد. کوی کارمندان از کنار ریل راه آهن مشهد می گذرد. انتهای کوی راه آهن می خورد درست به ریل. گاهی با بچه ها می رفتیم کنار ریل و راه می رفتیم. گاهی هم قطار که رد می شد را تماشا می کردیم. توی رویاهای آن موقع همیشه با خودم می گفتم اینها کجا می روند، هیچ وقت نگفتم خوش بحالشان، چون از سرنوشت شان اطلاعی نداشتم.

هیچ وقت به هیچ قطاری ما سنگ پرت نکردیم. اما سرعت زیاد عبور قطار که چون سرنوشت از کنار ما می گذشت و ما را گاهی به شدت تکان می داد جالب بود. و جالب صدای سوت قطار بود وقتی به تقاطع می رسید و سوزن بان راه را می بست تا قطار عبور کند و مردم و ماشین ها باید به تماشای مسافران می ایستادیم. توی فیلم های سینمایی آنزمان هم قطار جالب بود. همه اتفاقات روی قطار می‌افتاد. تعقیب و گریز، جدا شدن واگن‌ها و…. چه دیر با دنیا آشنا شدم و قطار سرنوشت چقدر حوصله کرد تا مرا به تمام ایستگاه های زندگی ببرد. زندگی و قطار سرنوشت من پراست از اکتشاف. گویی آدمی بودم از ناکجا آباد آمده، ندیده و نشنیده. هرجه بود با همه مسایلش زیبا بود.

اما موضوع داستان کتاب …. بگذارید اول جملات منتخب من از کتاب را با هم مرور کنیم، نخست: خیلی ها اینگونه هستند که چیزی ناگهان برایشان با ارزش می شود فقط به دلیل اینکه دیگری خواهانش است. دوم: هر مرزی یک قطعیت وحشتناکی دارد. آنجا خطی و پایانی وجود دارد و … سوم: این صد در صد خوب است که اول همیشه آری بگویی، نه را می‌شود همیشه گفت: اگر آدم فوری نه بگوید دیگر معامله‌ای صورت نخواهد گرفت. چهارم: چیزی را که به تو گفتم فراموش نکن. هر جا که تو را ببرم آنجا زندگی است. باشه؟

هانریش بل نویسنده ضد جنگ است. داستان هم به مسایل روحی و روانی جنگ می پردازد. به برخی از مسایل پنهان جنگ می‌پردازد. به دردهایی که کسی نمی‌تواند برای دیگران تعریف کند و شاید برای همیشه تاریخ در دل سربازان بماند. یا اگر هم بگویند کسی باور نمی کند و از ذهن‌ها پاک می شود و شاید هیچوقت اجازه نوشتن به آنها داده نشود.

کتاب یک واژه کلیدی دارد، خیلی زود، زود. سربازی از مرخصی برگشته است و باید به محل خدمتش در جنگ برود. هر سربازی که می میرد به او لقب قهرمان می‌گویند. گاهی جسدشان هیچ گاه به خانه بر نمی‌گردند. چیزی که ذهن این سرباز را در برگشت از مرخصی پرکرده اندیشه مرگ است.

ما کجا خواهیم مرد؟ آیا شده است به این فکر کنید. با خود خودگویی داشته باشید. چه روزی می‌میرم؟ چه شبی؟ در کجا؟ به چگونکی‌اش فکر نکنید! خودش اتفاق می‌افتد. فکر مرگ از ابتدای داستان با سربازی است که دارد برای مرخصی بر می‌گردد، اما این فکر همه وجودش را تسخیر کرده و هر لحظه و لحظه به لحظه به آن می اندیشد. آنچه می بیند و آنچه در خاطراتش دارد و آنچه دیگران می‌گویند کثافت جنگ است.

جنگ پر است از لجنزار انسانی، کشتارگاهی که جوانان را برای حفظ قدرت به مسلخ می برند. علاوه بر مرگ عشق هم در همه جای داستان جاری است، عشق در همه جا جوانه می‌زند. و رشد می‌کند اما افسوس که جنگ بسیاری از عشق‌ها را نابود می‌ کند و بسیاری از زندگی‌ها را فاسد. اگر می اندیشید جنگ خوب است. اگر فکر می کنید، کشته شده‌های جنگ قهرمان هستند. اگر فکر می کنید باید برای حفظ حکومت ها جان را فدا کرد. اگر فکر می کنید شجاعت تنها در جنگیدن است توصیه می کنم این کتاب را بخوانید.

امیر برات‌نیا ۱۷ آذر ۱۳۹۹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *