چشمهایش

چشم هایش

 

چشم‌هایش

چشمهایش نوشته: بزرگ علوی

این کتاب‌ها را در سال 1381 خریدم. وقتی به قیمت پشت جلد کتاب نگاه می‌کنی باورت نمی‌شود که تورم تا بی‌نهایت در این کشور رشد کرده است و حالا دیگر نمی‌شود کتاب خرید و باید به این شعار عمل کنیم که همین کتابهایی که داریم را چندین بار بخوانیم. قیمت کتاب در آسن سال 1400 تومان بوده. این کتاب هم جزو کتاب‌هایی بود که من سال‌ها فقط تماشایش کرده بودم و مشتاق خریدن و خواندش. روزی که خریدم آوردم خانه و نشستم به عشق به خواندن تا ببینم این چشم‌ها کدامین چشمها بوده که نویسنده برای آنها کتاب نوشته است. این کتاب آنقدر مشهور است که شاید نیازی به معرفی ان توسط من نباشد اما ممکن است باز هم کسانی باشند که هنوز با این کتاب آشنا نشده باشند. برای آشنایی شما عزیزان کتاب را بصورت خلاصه خدمت شما معرفی می‌کنم.

رمان چشم‌هایش اثر ماندگار بزرگ علوی، یکی از برجسته‌ترین آثار ادبیات معاصر ایران است که در قالب یک داستان عاشقانه و در عین حال رازآلود، به زندگی، عشق، و آرمان‌های اجتماعی می‌پردازد. این کتاب که در بطن خود روایتی عمیق از تلاش برای آزادی و مبارزه علیه ظلم را حمل می‌کند، توانسته است دغدغه‌های اجتماعی و عاطفی نویسنده را با زبانی هنرمندانه و نگاهی فلسفی به تصویر بکشد.

داستان کتاب حول محور شخصیتی به نام استاد ماکان، یک نقاش مبارز و آرمان‌خواه، و زنی اسرارآمیز به نام فرنگیس شکل می‌گیرد. فرنگیس زنی است که استاد ماکان تصویری از او با عنوان «چشم‌هایش» کشیده و به جا گذاشته است. پس از مرگ استاد، راوی داستان که ناظم مدرسه‌ای است که تابلو در آن مدرسه قرار دارد، در جستجوی حقیقت، به دنبال کشف راز چشمان مرموز این تابلو می‌رود و به مرور پرده از عشقی نافرجام و داستانی تلخ اما زیبا برمی‌دارد.

ناظم با فرنگیس آشنا می‌شود. فرنگیس از او می‌خواهد تابلو را به او بدهد و او هم به شرط شنیدن داستان واقعی قبول می‌کند.

فرنگیس در یک‌شب از سرگذشت زندگی خودش از اولین روز آشناییش که نزد ماکان برای آموزش نقاشی مراجعت کرده بود و ندیده گرفته شده بود حکایت کرد. فرنگیس از ندیده‌شدن به چشم مردی برای اولین‌بار حس بدی گرفت و بعداً راهی فرنگستان و اروپا شد، چارسال و بیش در آن‌جا آموزش نقاشی دید ولی همیشه از یادنگرفتن رنج می‌برد و خودش را تنبل محسوب می‌کرد‌. او بعد از آشنایی با یک‌نقاش ایرانی در پاریس بنام خدادا که دوست ماکان بود تشویق به‌برگشت به‌ایران شد. او پس از سال‌ها به‌ایران بازگشت و دوباره نزد ماکان آمد با این تفاوت که دیگر برای آموزش نقاشی نه، بل برای اهداف سیاسی و هم‌کاری با ماکان برای بیان حقایق و ظلم حکومت رضاشاه به او پیوست.

 

این بازگشت دوباره منجر به‌عشق بی‌حد ‌و مرز فرنگیس به ماکان شد. بدون شک ماکان هم عاشق فرنگیس شد. از آن‌جاییکه ماکان مردی بود که تمام خودش را فدای سرزمینش کرده بود و هیچ‌چیزی به‌جز مبارزه‌اش برایش اولویت نداشت، این مورد فرنگیس را می‌رنجاند ولی از عشقش کم نمی‌کرد، برعلاوه فرنگیس با همکاری‌های سیاسی کوشش می‌کرد همیشه در نظر ماکان باشد، قصد فرنگیس خدمت به‌سرزمین نبود او با‌تمام جان به سرزمین خدمت می‌کرد که در نظر ماکان بخورد.

وقتی اوضاع سیاسی وخیم‌تر می‌شود، استاد ماکان دست‌گیر و به‌زندان می‌افتد. فرنگیس به شهربان ایرانی که مدت‌ها می‌شد خواستگار او بود تماس می‌گیرد و از او درخواست ملاقات می‌کند. او از شهربان می‌خواهد ماکان را از زندان آزاد کند ولو تبعید هم شود ولی باید آزاد شود. برای شهربان می‌گوید جای ماکان زندان نیست او یک‌روشن‌فکر و نقاش برجسته ایران است. فرنگیس برای شهربان می‌گوید که اگر ماکان را آزاد کند، درخواست ازدواجش را می‌پذیرد. در نهایت ماکان آزاد می‌شود و فرنگیس هم به زندانِ تن شهربان می‌افتد. پس از سه‌چهارسال وقتی ماکان می‌میرد، فرنگیس هم از شهربان جدا می‌شود و بقیه‌ی عمرش را به تنهایی با خاطرات ماکان می‌گذراند.

علوی در این رمان با هنرمندی تمام، دغدغه‌های عاطفی و سیاسی را در کنار هم قرار داده و با پرداختی روانشناختی، پیچیدگی شخصیت‌ها و دنیای درونی آن‌ها را به تصویر می‌کشد. چشم‌هایش نه تنها داستانی عاشقانه است، بلکه آئینه‌ای از جامعه ایران در زمانه خود است که انسان را به تفکر درباره قدرت عشق، سرنوشت، و تعهد دعوت می‌کند.

چند پاراگراف زیبا از کتاب چشم‌هایش

  1. چشم‌هایش را دیدم؛ چشم‌هایی که هیچ وقت نمی‌توانستی بفهمی در چه حالی هستند. انگار یک دریای ناآرام که هر لحظه ممکن است طوفان شود. آن چشم‌ها مثل آینه‌ای بودند که همه چیز را نشان می‌دادند، اما هیچ‌کس نمی‌توانست درک کند پشت این تصویرها چه می‌گذرد. شاید خشم بود، شاید عشق، شاید هم چیزی فراتر از این‌ها.”
  2. گفتم: چرا استاد این‌قدر از چشم‌های شما متاثر شده بود؟ آهی کشید و گفت: آدم‌ها معمولاً چیزی را که ندارند در دیگران می‌بینند. شاید او در چشم‌های من چیزی را می‌دید که در تمام عمرش به دنبالش بود و هیچ وقت نیافت. چیزی که مثل سراب بود؛ نزدیک، ولی دست‌نیافتنی.”
  3. عشق گاهی آدم را به راه‌هایی می‌کشاند که نه خودش و نه دیگران می‌توانند توضیحش دهند. من استاد را دوست داشتم؛ نه به خاطر چهره‌اش، نه به خاطر هنرش، بلکه به خاطر روح بزرگش. ولی آن روح بزرگ از من دور بود، دورتر از هر فاصله‌ای که بتوان تصور کرد.”
  4.  استاد همیشه می‌گفت: زندگی، ترکیبی است از انتظار و خیال. ما هیچ‌وقت زندگی نمی‌کنیم؛ یا منتظر هستیم یا در خیالی که هیچ‌وقت به آن نمی‌رسیم. من فکر می‌کنم او در چشم‌های من آن انتظاری را می‌دید که خودش هیچ‌وقت نداشت؛ انتظاری که شاید مثل زندگی، هم شیرین است و هم دردناک.”
  5.  وقتی به تابلو نگاه می‌کردم، انگار درون آن چشم‌ها گم می‌شدم. چشمانی که صدای فریادهای خاموش یک نسل را در خود پنهان کرده بودند. آیا این چشم‌ها با من سخن می‌گفتند یا من بودم که در سکوت آن‌ها سخنان خودم را می‌شنیدم؟ نمی‌دانم، اما هر بار حس می‌کردم در عمق آن‌ها چیزی بیشتر از یک نگاه ساده نهفته است.”
  6.  زندگی شاید برای خیلی‌ها ساده و معمولی باشد، اما برای من و استاد هیچ‌وقت این‌طور نبود. ما از همان روزی که قدم در راهی گذاشتیم که هیچ انتهایی نداشت، می‌دانستیم که باید با تنهایی و درد زندگی کنیم. اما شاید این تنهایی هم بخشی از زیبایی زندگی باشد؛ مثل صدای باران در شب.”
  7.  فرنگیس گفت: استاد همیشه به من می‌گفت که نقاشی فقط رنگ و شکل نیست، بلکه باید زندگی را در دل خود داشته باشد. او با هر ضربه قلم‌مو، داستانی از دلش بیرون می‌آورد و روی بوم می‌ریخت. اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم من خودم بخشی از داستان زندگی‌اش شوم. قسمتی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.”
  8.  چشمانش پر از حرف بود، اما لب‌هایش بسته ماند. گاهی سکوت گویاتر از هر سخنی است. انگار با آن سکوت داشت به من می‌گفت: تو هیچ‌وقت مرا نمی‌فهمی. اما مگر ما آدم‌ها همیشه باید یکدیگر را بفهمیم؟ شاید تنها نگاه کردن کافی باشد؛ نگاه کردن به چشم‌هایی که خودشان یک دنیا حرف دارند.”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *