بینایی

کتاب بینایی اثر ژوزه ساراماگو مترجم: کیومرث پارسای

رمان “بینایی” نوشته ژوزه ساراماگو حکایت مردمی است که از حکومت ناراضی هستند و برای نشان دادن اعتراض پای صندوق رای حاضر نمیشوند. این رمان در ادامه رمان دیگری به نام “کوری” است که نویسنده پرتغالی به خاطر نوشتن رمان کوری جایزه ارزشمند نوبل ادبی را گرفته است. رمان بینایی به نوعی ادامه “کوری” و در همان شهری که داستان کوری اتفاق افتاده ماجرایش میگذرد و برخی شخصیتها سرنوشتشان در این رمان ادامه مییابد داستان کتاب “بینایی” داستان حکومتی است که ذاتاً دیکتاتور است اما ظاهراً برای مشروعیت بخشی به خود انتخابات صوری هم برگزار میکند. در یک روز بارانی که روز رفراندم و رای گیری است هیچکس در حوزه های رای حاضر نمی شود حتی بسیاری از خانوادههای مسئولان برگزاری انتخابات هم مشارکتی ندارند سکوت محضی حاکم است؛ ابتدا مسئولان فکر میکنند که شاید
بارش باران و شرایط آب و هوایی باعث شده اما وقتی باران قطع میشود و هوا مساعد است باز خبری از حضور مردم نیست این شکست بزرگی برای حکومت است رئیس جمهور و سایر مسئولان به تکاپو، توصیه و التماس می افتند که مردم شرکت کنند سرانجام مردم در بعد از ظهر به سوی حوزه های رای گیری هجوم می آورند اما فردا که آرا را می شمارند معلوم میشود همهٔ رایها سفید است.
این عدم مشارکت ابتدایی و از دست رفتن مشروعیت سیستم و یا سفیدی رایهای اعتراضی نشان میدهد
حکومتهای دیکتاتوری که ادای دمکراسی را درمی آورند ابتدا در ذهن مردم سقوط میکنند سپس در ادامه، سقوط عینی و
واقعی اتفاق میافتد. یک نظام سیاسی که بر ابدان حکومت می کند نه بر قلبها خود را به نابینایی میزند و چشم بر مشکلات میبندد و سعی می کند با تبلیغات دروغین، همه چیز را عادی نشان دهد ما حاکمان زمانی به خود می آیند که دیگر دیر شده است. در مقابل مردم به آگاهی رسیده “بینا” شده اند و دیگر حاضر نیستند مفت و مجانی به حکومت گران فاسد نالایق و ناتوان سواری دهند و مشروعیت .ببخشند. در رمان بینایی ماجراهای دیگری هم اتفاق میافتد. تعقیب و ترور و قتل هم وجود دارد.داستان بینایی رسوایی حکومتدیکتاتوری به ظاهر دموکراسی است که در ذهن و قلم یک نویسنده اروپایی به نمایش در می آید.(کانال آوای بوف)

بینایی به کوری وصل می‌شود

شاید نه آن‌طور که باید، ژوزه ساراماگو در پی زنده کردن دوباره‌ی کوری است. شاید در پی ادای احترامی به آن و صحه گذاشتن بر این نکته است که اگر وضعیت اخلاقی حاکم در کتاب کوری، خودْ کوری دیگری است، وضعیت حاضر در کتاب بینایی و کنش سیاسی شهروندان پایتخت، عین بینایی است. شهروندان به‌تمامی خود را از حکومت جدا می‌کنند و چنان از آن دل می‌کنند که بود و نبود حکومت با اندک کنایه‌ای در نگاه و رفتار و سخنان و لبخندشان، برایشان هیچ فرقی نمی‌کند.آن‌‌ها از دید ساراماگو به چنان روشن‌بینی واضحی رسیده‌اند که رأی سفید بدهند و در نبود حکومت در وضعیتی امن‌تر از بودنش به زندگی خود ادامه دهند. با جواب‌های هوشمندانه‌ی خود اعضای دولت را دست بیندازند و در عین حال پاسخی ندهند که ممکن است به دردسرشان بیندازد.

از جایی به بعد، نویسنده بدون هیچ پیش‌زمینه‌ی خاصی جز نام کتاب و حضور کوتاه زنی که خصوصیاتش به شخصیت اصلی کتاب قبلی (یعنی همسر پزشک) نزدیک است، تنها با یک دیالوگ پیرنگ بینایی را به کوری متصل می‌کند: «یعنی همان اقداماتی را که در این چهار سال انجام داده‌ایم. از همان وقتی که نابینا شدیم…»[1] آن هم خیلی دیر و زمانی که بیش از 60 درصد کتاب را خوانده‌ایم. شخصیت‌های کتاب کوری بدون هیچ توجیه منطقی و روشنی در بینایی پدیدار می‌شوند و باز بدون هیچ علت معقولی پایشان به ماجرای رأی سفید باز می‌شود.

نویسنده برای توجیه این حضور، دست به استدلال‌هایی می‌زند که هیچ‌کدام طبیعی یا پذیرفتنی نمی‌نماید. راهکارهایی براساس سوءنیت، بداخلاقی، غرور، ضرورت، حماقت…؛ راه‌حل‌هایی که هیچ‌کدام برای حل مشکل دولتمردان _که همان رأی سفید است_ کارآمد نیستند و تنها به آن دامن می‌زند.

هرچند علت بروز نابینایی همگانی کتاب کوری ارائه نشد، درواقع چندان اهمیتی در اصل ماجرا و آن شناختی نداشت که باید درون مخاطب حاصل شود. در بینایی نیز ساراماگو علتی برای واریز آرای سفید یا نهادی که کنش سیاسی مردم را مدیریت کند، نشان نمی‌دهد؛ اما این بار این مسئله از جهاتی اهمیت دارد.۱. واریز آرای سفید برخلاف کوری عاملی انسانی دارد و اراده‌‌ی مردم در آن دخیل است و در هر صورت نهادی هماهنگ‌کننده پشت آن است.

۲. تغییر درونی در شخصیت‌ها رخ نمی‌دهد که علت آن را فاقد اهمیت کند. شخصیت‌ها در طول داستان، جز دو فرد، تغییر چندانی نمی‌کنند و قوس شخصیتی خاصی در آن‌ها مشاهده نمی‌شود.. بُعد استعاری اثر آن‌قدر نیرومند و درونی نیست که شناخت عمیقی را در مخاطب حاصل کند.

شکست ساراماگو در بازآفرینی کوری؟

ارزش خواندن هر اثر ادبی را بی‌تردید خواننده‌ی آن مشخص می‌کند، اما شاید درباره‌ی بینایی بتوان این طور گفت: بینایی جز ایده‌ی اولیه ناب و درخور تأمل، ویژگی خاص و ستودنی چندانی در زمینه‌ی شخصیت‌پردازی، دیالوگ‌نویسی یا پیرنگ ندارد که بتواند ادامه‌ی تحسین‌برانگیزی بر شاهکار کوری باشد. در واقع علت خواندن این کتاب را می‌توان کنجکاوی هواداران کوری دانست و اینکه چه اتفاقی برای شخصیت‌های محبوبشان در کتاب کوری _پزشک و همسرش، پیرمرد و زن روسپی، اولین مرد نابینا و همسرش و همچنین پسربچه_ افتاده و آن‌ها بعد از دشواری‌هایی که تجربه کردند چطور به زندگی عادی بازگشتند؛ توقعی که در این کتاب برآورده نمی‌شود(https://www.avangard.ir).

ما خیلی کم و در اواخر کتاب از زندگی این شخصیت‌ها می‌فهمیم و آن‌ها یا ثابت مانده‌اند یا به‌طرز غیرمعقولی دچار تغییرات منفی شده‌اند. شاید اگر اصرار نویسنده بر ارتباط این دو کتاب نبود، بینایی می‌توانست اثری متمایز با پایانی متفاوت باشد، نه ادامه‌ی ترحم‌برانگیزی از کوری و اثری در سطحی نازل‌تر از آن. بینایی می‌توانست هجویه‌ای‌‌ درخور ستایش و خواندنی بر ضد سیاستمداران باشد. با همه‌ی این‌ها پایان کتاب استادانه و درخور تأمل آفریده شده است. ساراماگو آخرین حلقه را با هنرمندی به کوری زنجیر می‌کند: «یکی از نابینایان از آن یکی پرسید: شما صدایی نشنیدید؟ منبع: منابع: ساراماگو، ژوزه. ۱۳۸۹، بینایی، ترجمه‌ی حبیب گوهری راد و بهاره پاریاب، تهران: جمهوری

کتاب را در زمان انتخابات مجلس خواندم. نتایج انتخابات نشان داد که بسیاری از مردم ما نیز خواسته یا ناخواسته رای سفید دادند. مشارکت رکن اصلی همه انتخابات در جهان است و این مردم هستند که سرنوشت خویش را با آگاهی و بینایی تعیین می‌کنند. شاید روزی فرا برسد که مردم هم به آگاهی برسند و هم به بینایی این ره جز با خواندن و مطالعه تحقق نخواهد پذیرفت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *