جزیره شاتر

از اصغر مشتی برگشته بودیم خانه.جلوی تلویزیون دراز کشیدم و فلیم جزیره شاتر را زدم تا با لیلیاجان تماشایش کنیم. جایی نوشته بود: «جذابیت فیلم دیدن دنیاهایی جدید در قاب‌ تصویر که می‌توانی ساعاتی را به درونشان پناه ببری و از این روزمرگی‌ها و این دنیای حقیقی فاصله بگیری. نکته‌ای که به سینما و تلویزیون ارزش و اعتبار می‌بخشد، این است که می‌توانی در درونشان چیزهایی که تا به امروز ندیده بودی را تماشا کنی و کمی از فضای واقعی خودت دور شوی و در دنیایی که کارگردانِ اثر خلق کرده کند و کاو کنی.»

در حقیقت برای فیلمی چون Shutter Island چیزی به نام فهمیدن کامل وجود ندارد و درک کامل آن وابسته به حدس‌زدن پر رنگ‌ترین تئوری‌ها است و از آن‌جا به بعدش با شما است که کدام را شخصا می‌پذیرید.

چند نکته را خلاصه می‌نویسم؛ اول اینکه فیلم ارزش دیدن دارد. دوم اینکه آنچه می بیند با آنچه که در ذهن باقی می‌ماند یکی نیست. هرچه تلاش کنید که بفهمید که آخرش چی‌شد مشخص نخواهد شد اما ذهن شما درگیر این معما خواهد بود. پیچیدگی و دقت در روایت فیلم سبب کشش فیلم می‌شود. رفتن به لایه‌های عمیق و درونی فیلم ما را به دنیای پیچیده ذهن، رویا و واقعیت درگیر می‌کند.

به نظر بهتر است فیلم را چند بار ببینید یا اینکه یکبار با دقت ببینید و هرچه در خاطرتان ماند همان بگذارید باشد و به جستجوی جدید نپردازید. هر تئوری که در ذهن‌تان بپرورانید نشانه‌هایی برای تایید و ردش در فیلم هست که باعث می‌شود هم تایید کنید و هم ردش کنید.

در مورد فیلم در سایت: (https://figar.ir/cinema-and-tv)در فیلم شاتر آیلند ما از یک سو با «واقعیت پارانوییک» مارشال سابق روبرو هستیم که با کمک این «واقعیت پارانوییک» در واقع می‌خواهد از «رودررو شدن» با واقعیت تلخ زندگی خویش و از درامای خانوادگی و عشقی خویش حذر کند. زیرا زن او که بیمار بوده است، فرزندان زنش را می‌کشد و سپس برای توجیه این واقعیت تراژیک غیرقابل تحمل این سناریوی پارانوییک را ناخودآگاه می‌سازد که او بدنبال قاتل زن و فرزندانش است که در این تیمارستان زندگی می‌کند.

تیمارستانی که در آن قاتل خانواده‌اش و دیگر بیماران به باور او توسط دولت برای ترورهای غیر قانونی مورد استفاده قرار می‌گیرند. ناتوانی مارشال از قبول «درد و سرنوشت خویش» که همان به معنای عدم قبول «واقعیت و قانون» است، باعث می‌شود که حال این «درد و سرنوشت» پس زده شده و سرکوب شده که می‌خواهد از طرف او دیده و پذیرفته شود و جای خویش را در جهان درونی و در حافظه او بازیابد، مجبور است به حالت «هذیان و توهم» بازگرد. اکنون واقعیت، درد و سرنوشت پس زده شده و به تجربه و حافظه تبدیل نشده است. لذا به ناچار به حالت «سناریوی پارانوییک و توهمات و رویاهای مختلف خطرناک» بازمی‌گردد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *